
در سوگ حضرت رقیه سلام الله علیها؛ دردانه سالار و سرور شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السّلام.
نگاش به سمت آسمون…
ستاره هارو می شمرد…
خسته میشد، بلند میشد، زخمای پارو می شمرد.
یکی دوتا و هفتا زخم، دستی رو پاهاش میکشید
زخمای پا تموم میشد، زخمای دستاشو میدید…
به ماه آسمون می گفت: شمع شب جون منی
یاد عمو بخیر که تو؛ مثل عمو جون منی
راستی تو از تو آسمون، ببین بابای من کجاست!؟
بهش بگو که دخترت، ساکن تو خرابه هاست…
بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی…!!
من را ببخش اگرکه؛ لُ…لُ…لُکنت زبان گِ…گِ…گِرفتم!
با…با…بابا!
آ…آ…آخر، شکسته دستی دندان شیری ام را…!
نظرات شما عزیزان:
